با سپاه غمزه ات جولان مکن
منی ویرانه بیش ویران مکن
هزاران دل ربودی از من هم یکی
خدارا بس ! بسی عصیان مکن
چو زلزال کرده یی دهرا ای مه
اسفل و عرش را لرزان مکن
فلک مغرور گشته ز تو ای شمس
شب تار فلک را تابان مکن
این شمع شباب خاموش گردد
بر عاشق بیچاره دوران مکن
کم است آنچه عدم گردد آخر
بلبل ژولیده را بی آشیان مکن
عشق دریای عظیم سرمد است
این گنج بی همتا را ارزان مکن
منتظر خاک درش محراب توست
سجده بر خاک درش نِه ,کفران مکن
برچسب:
نویسنده: پارسا فدایی