
آه , ز سردی روزگار و این زمان که با ما سرِ پیکار ندارد هزار سنگ ستم بر ما زده هنوز کاری به خلق دگر شار ندارد در مزرعهٔ دوار بذر نکو کاشتیم آن هم به گمانم که بازار ندارد آنچه کاشتیم حاصل همه جهد شد هیچ محصول نیکی خریدار ندارد ما خسته ازین جور زمانیم همیش اسب ما , جز رنج و عنا بار ندارد کشتی عمر در بهر رنج روان است همه سالک اند دیوانه و هوشیار ندارد ...
ادامه مطلب
آنروز دنیا درنظرم شاد می آید نفس نفسم ز سینه آزاد می آید که دلبر بر ما نظر کند ز دل وه !چه غوغا و چه فریاد می آید میروم از کوی شما نزد حریفان که آنجا , آن خانه آباد می آید آخر عمر چو بخت گشایدم زمان دربرم آن مهر پریزاد می آید جهان پرویز زمان خسرو بر بندید که شرین دربر ِ فرهاد می آید منتظر چون سخنش رونق یافت ز هر سو نوای مبارکباد می آید ...
ادامه مطلب