بیا بیا جمال آفتابت را نمایان کن نگارا
شب ما را سحر و مه را پنهان کن نگارا
بیا رسم مسلمانی را بجا کن امشب
به تماشای جمالت مرا مهمان کن نگارا
به تمنای وصالت به دل گلها کاشتم
همه گلها را بپایت افشان کن نگارا
ترا کی باک باشد از حال پریشانی ما
از کرم مارا در رهت قربان کن نگارا
به خونابه کشیدی این اسیر خویش را
بجان جانانت نظاره بر اسیران کن نگارا
گفته بودی که آیی دربر ما روزی
کنون آی و وفا بر , آن پیمان کن نگارا
بدیدم چون جمالت صرصر عشق برپا شد
کنون فکری به قفل این طوفان کن نگارا
کاروان عمر عجب درگذر و من منتظر
بیا با ما سفر در این کاروان کن نگارا...
برچسب:
نویسنده: پارسا فدایی