این که خاک سهیش بر سر است
مُهره دست روزگار منتظر است
این بستر خاکی من و جای ابد
بی پنجره و بی نور و در است
بس خیال و بس هدف و آرزو اما
چسان سنگ و خاکم بر سر است
دوستان به که ز من یاد کنید یاد
کاین نقطه بسی پر خطر است
انسان هر چند که توانمند باشد
بدین جا که رسد بی بال و پر است
دل به گیتی سپردن ابلهیست
آنکه ترا خواهش سیم و زر است
درین خانه بسا خفته اند صاحب زر
خانهٔ نیکو ولی روشن تر است