در قلب چو خورشیدی از غرب بتابیدی
در دیده چه نازی بر خویش چو نازیدی
نامی تو جهانی شد عشق تو زبانی شد
در مذهب عشاق چون بر خویش ببالیدی
از دور چه پیدایی ای عاشق شیدایی
تو مهر خدایی که بر دهر بباریدی
تو ثانی جانی ما , هم حور زمانی ما
هم دوام این روح را روزن امیدی
خجسته جلالی تو چون آب زلالی تو
بر شام تار روزگار یک صبح سپیدی
دوشم بخواب دیدم با تو که خندیدم
بوی خوش وصل آید , و الله چه نویدی
برچسب: خوابم,
نویسنده: پارسا فدایی