چه خجسته نمایانست روزگار ما
جهان با همه عزت شرمسار ما
سلطان غلام و باده در جام داریم
گل افشانید که یار آمد کنار ما
گهی بینم سویش گهی بوسم رویش
که هم صبر برده ز دل هم قرار ما
چه حاجت دارد شهر ما به مهر
چون به شهر باشد زیبا نگار ما
سحر با گل همی گفت عندلیبی
کاز چه عنبرینست کوهسار ما ؟
پاسخش داد گلی با بسی حسرت
کاین شمیم نیست از دیار ما
گفتمش بلبل ! بیا در این چمن
معطر اینجاست از مقدم یار ما
منتظر مرده به نیکویی ز او
ببینید لاله ها اندر مزار ما
برچسب:
نویسنده: پارسا فدایی